سيوطي در الاتقان آورده است: ابن ابي حاتم و ابوجرير و ابن منذر با سند صحيح از سعيد بن جبير نقل كرده‌اند كه پيامبر اكرم در مكه اين آيات سوره‌ي نجم را تلاوت مي‌كرد: «افرايتم اللات و العزي* و مناه الثالثه الاخري»، ناگهان [العياذ بالله] شيطان بر زبان آن حضرت اين عبارات را جاري كرد: «تلك الغرانيق العُلي و إن شفاعتهم لترتجي». پس مشركان گفتند: پيش از اين هيچ‌گاه خدايان (بت‌هاي) ما را به نيكي ياد نكرده بود. پس به سجده افتادند و آن حضرت نيز سجده كرد و اين آيات نازل شد[!] داستان غرانيق در ميان مورخان و مفسران مشهور است و ابن حجر عسقلاني هم آن را شرح داده است. همچنين در فتح الباري (شرح صحيح بخاري)، ج 8، ص 354 و 355 نيز اين داستان آمده است.

[2] . در ميان اهل سنت و شيعيان، روايات بسياري درباره‌ي تحريف قرآن وجود دارد كه مدعي افزوده يا كاسته شدن آيات قرآن هستند و شبهاتي را نيز پديد آورده‌اند، اما شيعيان اين قبيل روايات را نادرست مي‌دانند و بر اساس اصل «تطبيق احاديث با قرآن و عقل»، به اين گونه روايات اعتنا نمي‌كنند. اما روايات اهل سنت درباره‌ي تحريف قرآن، حتي در كتب صحاح (به ويژه صحيح بخاري و صحيح مسلم) نيز ذكر شده و قابل انكار نيست.

از جمله مهم ترين اين روايات آن است كه به نقل از عمر آمده است: «از جمله آياتي كه خداوند نازل كرد، آيه‌ي رجم بود كه آن را خوانده و دريافته بوديم و رجم از جمله حدودي است كه خداوند در مورد زناي محصن مقرر فرموده است، اما مي‌ترسم كه زماني بگذرد و مردم بگويند كه به خدا ما آيه‌ي رجم را در كتاب خدا نيافتيم»! (بخاري، كتاب حدود، باب رجم حُبلي)

اما متن آن آيه‌ي خيالي از اين قرار است: «الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البتة، نكالاً من الله»! (سنن ابن ما جه و موطأ مالك)

همچنين آيه‌ي خيالي ديگري را به قرآن نسبت داده‌اند كه متن آن چنين است: «أن لا ترغبوا عن آبائكم فاته كفر بكم أن ترغبوا عن آبائكم …»!

و به نقل از عايشه آمده است: در قرآن آيه‌ي «عشر رضعات معلومات» وجود داشت و زماني كه پيامبر از دنيا رفت نيز اين آيه بخشي از قرآن بود! (صحيح مسلم، كتاب رضاع، باب التحريم بخمس رضعات).

همچنين از ابوموسي اشعري چنين نقل شده است: «در قرآن سوره‌اي بود كه از لحاظ حجم و محتوا به سوره‌ي برائت (توبه) شباهت داشت و آن را مي‌خوانديم، اما فراموشش كرده ام و تنها اين آيه را از آن به خاطر دارم: «لو كان لابن آدم واديان من مالٍ لابتغي واديا ثالثاً و لا يملأ جوف ابن آدم الا التراب .. [!] (صحيح مسلم، كتاب زكات)

و سوره‌ي ديگري هم در قرآن بود كه به يكي از مسبحات (سوره‌هايي كه با تسبيح آغاز مي‌شود) شباهت داشت، اما آن را نيز فراموش كرده‌ام و تنها اين آيه از آن را به ياد دارم: «يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون فنكتب شهادة في اعناقكم فتسالون عنها يوم القيامه … [!] (صحيح مسلم، باب «لو أن لابن آدم واديَين»).

همچنين در كتب اهل سنت به نقل از عائشه آمده است: سوره‌ي احزاب در زمان پيامبر (ص) دويست آيه داشت، اما وقتي عثمان قرآن را به نگارش درآورد، اين سوره به‌اندازه‌ي فعلي شده !! (الاتقان سيوطي، باب ناسخ و منسوخ)

و از ابن عمر نقل شده است كه: «هيچ يك از شما نبايد بگويد كه تمام قرآن را خواندم، كسي چه مي‌داند، بسياري از قرآن حذف شده است، پس بگوييد اين اندازه از قرآن را كه در دسترس است، خواندم»! (همان منبع)

از اين قبيل روايات در كتب سنن و فقه اهل سنت بسيار يافت مي‌شود، هر چند اعتقاد به آن به ظاهر كفرآميز به نظر مي‌رسد، اما چنين رواياتي نزد اهل سنت معتبر و مقبول هستند، زيرا در صحيح بخاري و مسلم نيز ذكر شده‌اند.

ترجمه مهدی سرحدی (مناظرات علمای شیعه و سنی)

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:4 توسط | آرشیو نظرات


موضوعات: مناظره ها
   سه شنبه 23 آبان 1396نظر دهید »

مناظره علمای شیعه و سنی در حضور فرزند آلب ارسلان سلجوقی- قسمت سوم
عباسي گفت: يكي از بدعت‌هاي شما شيعيان آن است كه قرآن را قبول نداريد!

علوي پاسخ داد: برعكس، شما اهل سنت چنين بدعتي نهاده‌ايد و قرآن را باور نداريد، زيرا عقيده‌ي شما آن است كه قرآن را عثمان گردآوري كرده است. آيا رسول خدا (ص) نسبت به آنچه عثمان دريافت، آگاهي نداشت؟ يعني آن حضرت قرآن را گردآوري نكرد، تا آن كه عثمان به خلافت برسد و اين كار را انجام دهد؟ اگر قرآن كريم در زمان پيامبر (ص) گردآوري نشده بود، چگونه ياران و اصحاب خود را به «ختم قرآن» فرمان مي‌داد و مي‌فرمود: هر كس قرآن را ختم كند، فلان اجر و ثواب را خواهد داشت … آيا ممكن است آن حضرت مسلمانان را به ختم قرآن امر كند، در حالي كه قرآن گردآوري نشده است؟ آيا مسلمانان در گمراهي به سر مي‌بردند و تنها عثمان بود كه آنان را نجات بخشيد؟[1]

پادشاه رو به وزير كرد و گفت: آيا گفته‌ي علوي صحت دارد و اهل سنت معتقدند كه قرآن را عثمان گردآوري كرده است؟

وزير پاسخ داد: مفسران و تاريخ‌نگاران چنين نقل كرده‌اند.[2]

علوي گفت: اي پادشاه! بدان كه به عقيده‌ي شيعيان، قرآن به همين صورت كنوني در زمان پيامبر (ص) گردآوري شده بود و حتي يك حرف هم از آن كاسته يا بدان افزوده نشده است، اما اهل سنت معتقدند كه قرآن مورد تحريف قرار گرفته و مطالبي از آن حذف يا بدان افزوده شده و سوره‌هاي آن جا به جا گرديده است، و اين كه رسول خدا قرآن را گردآوري نكرد، بلكه عثمان وقتي به قدرت رسيد و حاكم شد، قرآن را گردآوري نمود.

عباسي از فرصت استفاده كرد و گفت: شنيديد جناب پادشاه؟ اين مرد، عثمان را «خليفه» نمي‌داند و او را «حاكم» مي‌نامد.

علوي گفت: آري، عثمان خليفه نبود.

پادشاه پرسيد: چرا؟

علوي: زيرا شيعيان معتقدند كه خلافت ابوبكر و عمر و عثمان بي‌پايه و باطل است.

پادشاه با تعجب و شگفتي پرسيد: چرا چنين مي‌گويند؟

علوي گفت: زيرا عثمان به حكم شوراي شش نفره‌اي كه از سوي عمر تعيين شد، به قدرت رسيد و حتي تمام آن شش نفر نيز عثمان را انتخاب نكردند، بلكه تنها دو يا سه نفر از آنان چنين كردند. پس مشروعيت خلافت عثمان به انتخاب عمر متكي بود. خود عمر نيز بنا بر وصيت ابوبكر به خلافت رسيد. خلافت ابوبكر نيز بر زور و اجبار مبتني بود، چنان كه عمر درباره‌ي آن گفت: «بيعت مردم با ابوبكر، خطا و لغزشي بود همچون لغزش‌هاي دوران جاهليت، خداوند مسلمين را از شرّ آن در امان دارد. هر كس ديگر بار [براي تعيين خليفه] چنين كرد، او را بكشيد»[3].

ابوبكر ، خود نيز در اين باره مي‌گفت: «مرا [از خلافت] معذور داريد، زيرا تا زماني كه علي در ميان شماست، من برترين شخص [براي خلافت] نيستم»[4]. از اين رو، شيعيان معتقدند كه خلافت اين سه نفر، از ابتدا باطل و بي‌اساس بوده است.

پاشده از وزير پرسيد: آيا آن چه علوي به ابوبكر و عمر نسبت مي‌دهد، صحت دارد؟

نظام الملك گفت: بله، مورخان چنين آورده‌اند.

شاه پرسيد: پس چرا ما اين سه نفر را محترم مي‌شماريم؟

وزير پاسخ داد: به تبعيت از گذشتگان نيكوكار چنين مي‌كنيم!

عالم علوي خطاب به پادشاه گفت: جناب پادشاه! به وزير بگويي: آيا بايد از حقيقت تبعيت كنيم يا از گذشتگان خويش؟ آيا تقليد از پيشينيان، زماني كه برخلاف حق باشد، مشمول آيه‌ي شريفه‌ي ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ﴾ نمي‌شود؟

پادشاه از عالم علوي پرسيد: اگر اين سه نفر خليفه‌ي رسول خدا (ص) نبودند، پس چه كسي خليفه‌ي آن حضرت است؟

علوي پاسخ داد: خليفه‌ي برحق رسول خدا، امام علي بن ابي طالب (ع) است.

پادشاه گفت: به چه دليل او خليفه است؟

علوي: زيرا رسول خدا (ص)، خودشان علي را به عنوان جانشين معرفي كردند. آن حضرت در موارد متعدد به جانشيني علي اشاره كردند، از جمله در حضور جمع كثيري از مردم در منطقه‌اي ميان مكه و مدينه به نام غدير خم، دست علي را بالا برده، خطاب به مسلمين فرمودند: «من كنت مولاه فهذا فعلي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، وانصر من نصره و اخذل من خذله»؛ «هر كس من مولاي اويم، پس اين علي مولاي اوست. خداوندا! دوست بدار هر كه او را دوست مي‌دارد و دشمن باش كسي را كه با او دشمني كند، و ياري نما هر كه او را ياري كند و واگذار كسي را كه او را واگذارد». سپس از فراز بلندي پايين آمدند و به مسلمين كه [بنا بر نقل عده‌اي از مورخان] تعداد آنان بيش از يكصد و بيست هزار نفر بود، فرمودند: با علي به عنوان اميرمؤمنان مصاحفه و بيعت كنيد. بزرگانِ مسلمانان نيز يكي پس از ديگري آمدند و خطاب به علي عرض كردند: سلام بر تو اي امير مؤمنان. ابوبكر و عمر نيز نزديك آمدند و با علي (ع) به عنوان اميرمؤمنان مصاحفه كردند وگفتند: «سلام بر تو اي اميرمؤمنان، مبارك باد بر تو اي پسر ابوطالب كه مولاي ما و مولاي همه‌ي مردان و زنان باايمان شدي». (بخٍّ بخٍّ لك يا بنَ ابي‌طالب، اصبحتَ مولايَ و مولي كُلِ مؤمنٍ و مؤمنة).

بنا بر اين، خليفه‌ي برحق رسول خدا (ص)، امام علي بن ابي طالب (ع) است.

پادشاه از وزير پرسيد: آيا گفته‌هاي علوي صحت دارد؟

وزير گفت: آري، مورخان و مفسران چنين آورده‌اند.[5]

پادشاه گفت: صحبت در اين باره كافي است. درباره‌ي موضوع ديگري بحث كنيد.

منبع:مناظرات علمای شیعه و سنی

مترجم مهدی سرحدی

[1] . مورخان آورده‌اند كه عثمان مصحف‌ها را جمع كرد و آنها را آتش زد. بخاري در صحيح"، باب «فضائل القرآن»، بيهقي در سنن، ج 2، ص 41 و كنزالعمال، ج 1، ص 182؛ و طحاوي در مشكل الآثار، ج 3، ص 4 اين واقعه را ذكر كرده‌اند. به راستي آيا كسي كه قرآن را بسوزاند، شايسته‌ي خلافت است؟ و آيا جنايتي بزرگ تر از اين وجود دارد؟

[2] . علماي اهل سنت عقيده دارند كه پيامبر (ص) رحلت فرمود، در حالي كه قرآن كريم به صورت پراكنده تنها در سينه‌ي اصحاب و حافظان وحي جاي داشت و نخستين بار، ابوبكر با پيشنهاد عمر براي گردآوري قرآن تلاش كرد، سپس عثمان به خلافت رسيد و مصحف‌ها و قرآن‌هاي مكتوب را كه در نزد صحابه بود، جمع كرد و آنها را سوزاند. و همه را به قرائت قرآني كه خود جمع كرده بود، واداشت. ابن مسعود با عثمان مخالفت كرد و قرآن او را نپذيرفت و صحابه را به پيروي از قرآني كه از رسول خدا نقل شده فراخواند. يكي از دلايل فتنه و شورش عليه عثمان همين بود. = = ر.ك: كتاب‌هاي تاريخ قرآن؛ و صحيح بخاري، كتاب “فضل القرآن"؛ و فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج 13 و نيز كتاب الخدعه (نيرنگ) نوشته‌ي صالح الورداني.

[3] . الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 8؛ الملل و النحل، شهرستاني؛ الاستيعاب في معرفة الاصحاب، ابن اثير؛ و نيز كتاب «السيف و السياسه» (شمشير و سياست)، نوشته صالح الورداني.

[4] . شرح تجريد الاعتقاد، قوشجي.

[5] . ر. ك: مسند احمد، ج 4، ص 281؛ تفسير كبير، فخر رازي، در تفسير آيه‌ي شريفه‌ي «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ..» تاريخ بغداد، خطيب بغدادي، ج 8، ص 209؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 107؛ المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، ج 3، كتاب معرفه الصحابه، باب فضايل علي؛ والازهار المتناثره علي الاخبار المتواتره، سيوطي.

اين حديث را ترمذي از زيد بن ارقم، طبرني از ابن عمر، بزار از ابوهريره، ابن عساكره از عمربن عبدالعزيز


موضوعات: مناظره ها
   دوشنبه 22 آبان 1396نظر دهید »

مناظره علمای شیعه و سنی در حضور فرزند آلب ارسلان سلجوقی- قسمت دوم
مناظره‌ي روز نخست

در روز تعيين شده، وزير و فرماندهان لشگر در محضر پادشاه حاضر شدند. علماي اهل سنت در جانب راست مجلس و علماي شيعه در سمت چپ نشستند. خواجه نظام الملك با نام خدا و صلوات بر پيامبر اكرم (ص) و خاندان و اصحاب آن حضرت جلسه را آغاز كرد و سپس گفت: بحث‌ها و مناقشات جلسه بايد بي‌شائبه و در طلب حق و حقيقت باشد و كسي نيز حق ندارد اصحاب پيامبر اكرم (ص) را دشنام و ناسزا گويد.

رئيس علماي اهل سنت (ملقب به شيخ عباسي) گفت: من نمي‌توانم با پيروان مذهبي كه همه‌ي صحابه را كافر مي‌دانند، هم‌سخن شوم.

رئيس علماي شيعه (ملقب به علوي) گفت: چه كساني صحابه را تكفير كرده‌اند؟

عباسي: شما شيعيان تمام صحابه را تكفير مي‌كنيد!

علوي: اين گفته صحت ندارد. آيا علي (ع)، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد و ابوذر و ديگران، جزء صحابه نيستند؟ آيا ما آنان را تكفير مي‌كنيم؟

عباسي: منظورم از تمام صحابه، ابوبكر و عمر و عثمان و پيروان آنهاست.

علوي: خودت گفته‌هايت را نفي كردي، يك بار مي‌گويي شيعيان همه‌ي صحابه را تكفير مي‌كنند و ديگر بار مي‌گويي شيعيان برخي از صحابه را تكفير مي‌كنند.

در اين لحظه، خواجه نظام الملك خواست سخن بگويد، اما عالم شيعي اجازه نداد و گفت: جناب وزير اعظم! فقط زماني كه ما از پاسخ باز مانيم، ديگران حق سخن گفتن خواهند داشت، در غير اين صورت، مباحث در هم مي‌آميزد و روند طبيعي بحث به هم مي‌ريزد و به نتيجه نخواهيم رسيد.

عالم شيعه اين را گفت و ادامه داد: اي شيخ عباسي! آشكار شد كه سخن تو مبني بر اين كه شيعيان همه‌ي صحابه را تكفير مي‌كنند، نادرست و كذب است.

شيخ عباسي كه پاسخي نداشت، بحث را عوض كرد و گفت:

اما شما شيعيان، ابوبكر و عمر و عثمان را دشنام مي‌دهيد. اين طور نيست؟

عالم شيعه پاسخ داد: برخي از شيعيان دشنام مي‌دهند و برخي هم چنين نمي‌كنند.

عباسي: تو از كدام گروه هستي؟

علوي: من آنان را دشنام نمي‌دهم، اما به عقيده‌ي من، آنان كه دشنام مي‌دهند نيز براي خود توجيهي دارند و معتقدند كه دشنام دادن به اين سه نفر، موجب كفر و خروج از دين نمي‌شود و از گناهان صغيره نيز به شمار نمي‌آيد.

عباسي: شنيديد جناب پادشاه؟ شنيديد كه اين مرد چه مي‌گويد؟

علوي گفت: اي عباسي! پرسش از پادشاه مغالطه است. شاه ما را در اين‌جا گرد آورده تا دلايل و برهان‌هاي خود را ارائه كنيم، نه اين كه صاحبان قدرت را به داوري فراخوانيم.

پادشاه گفت: سخن علوي درست است. چه جوابي داري اي عباسي؟

عباسي گفت: بديهي است كه هر كس به صحابه دشنام دهد، كافر است.

علوي: براي تو بديهي است، نه براي ما! به چه دليل مي‌گويي كه اگر كسي با دلايل و برهان به برخي صحابه دشنام دهد، كافر است؟ به نظر تو، اگر رسول خدا (ص) كسي را دشنام دهد، آن شخص مستحق دشنام نيست؟

عباسي: چرا، چنين كسي شايسته دشنام است.

علوي: پس بدان كه پيامبر خدا ابوبكر و عمر را لعن فرموده است.

عباسي: كي و كجا پيامبر چنين كرده؟ اين سخن دروغ است.

علوي: تاريخ نگاران اهل سنت ذكر كرده‌اند كه پيامبر خدا (ص) لشكري را به فرماندهي «اسامه» روانه‌ي جنگ كرد و ابوبكر و عمر را نيز در ميان لشكريان قرار داد و فرمود:

«لعنت خداوند بر كسي كه از همراهي با لشكر اسامه تخلف كند». ابوبكر و عمر نيز از لشكر اسامه خارج شدند. پس لعن پيامبر (ص) آن دو را نيز شامل مي‌شود و كسي كه رسول خدا او را لعن كند، مسلمين نيز حق دارند وي را لعن و نفرين كنند.

شيخ عباسي سر به زير افكند و هيچ نگفت.

پادشاه رو به وزير كرد و پرسيد: آيا گفته‌ي علوي صحيح است؟

وزير پاسخ داد: بله، تاريخ‌نگاران چنين آورده‌اند.[1]

علوي ادامه داد: اگر دشنام دادن و سبّ صحابه حرام است و موجب خروج از دين مي‌شود، پس چرا معاوية بن ابي سفيان را تكفير نمي‌كنيد و او را فاسق و فاجر نمي‌دانيد؟ زيرا او چهل سال تمام، امام علي بن ابي طالب (ع) را سبّ و دشنام داد و موجب شد كه سبّ امام تا هفتاد سال ادامه يابد.

پادشاه گفت: صحبت در اين باره كافي است. به موضوع ديگري بپردازيد..

منبع:مناظرات علمای شیعه و سنی

مترجم مهدی سرحدی

[1]. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 41؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 391؛ كنزالعمال، ج 5، ص 312، الكامل في التاريخ، ابن كثير، ج 2، ص 129.


موضوعات: مناظره ها
   یکشنبه 21 آبان 1396نظر دهید »

مناظره‌ي علماي شيعه و سني


در مدرسه‌ي نظاميه‌ي بغداد

زمان: قرن پنجم هجري

 اين مناظره در دوران حكومت سلجوقيان در مدرسه نظاميه بغداد روي داده و «مقاتل بن عطيه» آن را به نگارش درآورده است.

نسخه‌ي دست‌نويس اين مناظره، در سال 1300 هـ.ق در كتابخانه‌ي راجا محمودآباد يافت شد و نخستين بار در سال 1402 هـ .ق  تحت عنوان «همايش علماي بغداد» در بيروت به چاپ رسيد.

چنانكه در مقدمه‌ي نگارنده ذكر شده، اين مناظره‌ها سه روز به طول انجاميده و ما نيز آن را در سه بخش مجزا آورده‌ايم. ضمناً، مطابق با آنچه در متن اصلي آمده، فقيه شيعه را با عنوان «علوي» و فقيه سني را با لفظ «عباسي» نام مي‌بريم.

علاوه بر فقهاي شركت كننده، سه شخصيت ديگر در انجام اين مناظره نقش داشته‌اند كه عبارتند از:

-          دعوت كننده‌ي مناظره: ملك شاه، فرزند آلب ارسلان سلجوقي

-          اداره كننده‌ي جلسه: خواجه نظام الملك، وزير ملك شاه

-          منشي و نويسنده‌ي جلسه: مقاتل بن عطيه.

ملك شاه

او فرزند آلب ارسلان، محمد بن داوود بن ميكائيل بن سلجوق ملقب به جلاال الدوله، پادشاهي نيك‌سيرت بود، چندان كه وي را «سلطان عادل» لقب داده بودند. بنا بر نقل ابن‌خلكان در كتاب وفيات الاعيان، «وي براي آباداني سرزمين‌ها كوشش بسيار كرد و در زمان او، راه‌هاي امن و بي‌خطر بودند، به گونه‌اي كه كاروان‌ها بدون محافظ و نگهبان از ماوراء النهر تا شام، ره مي‌پيمودند و افراد، به تنهايي يا به اتفاق هم، فارغ از بيم و هراس سفر مي‌كردند.

قلمرو حكومت ملك شاه، همه‌ي سرزمين‌ها، از ماوراءالنهر و جزيرة العرب و شام را شامل مي‌شد به جز ممالك مغرب، در همه جا به نام او خطبه خوانده مي‌شد، به گونه‌اي كه در سايه‌ي حكمراني او، خليفه‌ي عباسي قدرت چنداني نداشت و حتي بغداد نيز تحت سيطره‌ي نفوذ و حكومت او قرار داشت»[1].

ابن خلكان درباره‌ي علت مرگ ملك شاه چنين آورده است: وي در شوال سال 485 به قصد شكار از بغداد خارج شد و به منطقه‌ي «دجيل» عزيمت كرد. در آنجا حيواني را شكار كرد و از گوشت آن خورد و بيمار شد و به بغداد بازگشت و دو روز بعد درگذشت. اين احتمال وجود دارد كه او را مسموم كرده باشند»[2].

ابن خلكان معتقد است كه «مقتدي بأمرالله»، خليفه‌ي عباسي، در مرگ ملك شاه نقش داشته است و اهل سنت براي كشتن او و خواجه نظام‌الملك توطئه كرده بودند، زيرا آن دو به تشيع گرايش داشتند»[3].

بديهي است كه اهل سنت بدون همكاري و هماهنگي با صاحب منصبان و اطرافيان خليفه‌ي عباسي نمي‌توانستند چنين توطئه‌اي را به مورد اجرا گذارند. از طرفي، خويشاوندان ملك شاه كه از زمان به قدرت رسيدن او با وي سر ستيز داشتند، ممكن است در قتل او نقش داشته باشند.

 خواجه نظام الملك

نام او ابوعلي، حسن بن علي بن اسحاق بن عباس، قوام الدين طوسي ملقب به «نظام الملك» است در ابتدا كه به مدت ده سال وزير آلب ارسلان بود و پس از مرگ وي مملكت را به فرزند او «ملك شاه» سپرد و به مدت بيست سال، همه‌كاره‌ي دربار ملك شاه بود.

او مردي دانش دوست و هنرپرور بود كه نخستين بار براي ترويج علم، مدرسه و مكتب خانه تأسيس كرد و در سال 457 هـ ، مدرسه‌ي نظاميه بغداد را بنا نهاد. اهل علم و ادب و شعر از حمايت و پشتيباني وي برخوردار بودند و سراي او محلي براي برگزاري محافل علمي بود.

بنا به گفته‌ي ابن خلكان، خواجه نظام الملك در رمضان 485 هـ . به دست يك جوان ديلمي كه خود را به هيأت درويشان درآورده بود، به قتل رسيد.

بسياري از شاعران، از جمله مقاتل بن عطيه كه داماد خواجه بود، در رثاي وي اشعاري سروده‌اند.[4]

 مقاتل بن عطيه

نام او ابوالهيجاء، مقاتل بن عطيه‌ي بكري حجازي، ملقب به «شبل الدوله» بود. وي از فرزندان امراي عرب و از جمله‌ي اهل ادب و شعر بود و در حدود سال 505 بدرود حيات گفت.

 شرح كامل مناظره (بنا بر نقل مقاتل بن عطيه)

 روزي يكي از علماي بزرگ شيعه به نام «حسين بن علي علوي» در محضر ملك شاه حاضر شده بود. پس از خروج وي، عده‌اي از اهل مجلس زبان به استهزاء و ريشخند وي گشودند.

شاه آنان را خطاب كرد و گفت: از چه رو وي را ريشخند مي‌كنيد؟

پاسخ دادند: مگر حضرت پادشاه نمي‌دانند كه او از كافران بود و لعنت و غضب خداوند شامل حال آنان است؟

پادشاه با تعجب پرسيد: يعني او مسلمان نبود؟

گفتند: نه، او شيعه بود!

شاه پرسيد: «شيعه» يعني چه؟ آيا شيعيان يكي از فرقه‌هاي مسلمانان نيستند؟

 يكي از آنان پاسخ داد: نه، آنان خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را قبول ندارند.

شاه گفت: مگر ممكن است كه از ميان مسلمانان كسي خلافت اين سه نفر را قبول نداشته باشد؟

مرد پاسخ داد: آري، شيعيان چنين عقيده‌اي دارند.

شاه پرسيد: اگر آنان خلافت اين صحابه را قبول ندارند، چرا مسلمانان آنان را «مسلمان» مي‌نامند؟

مرد گفت: من هم به همين دليل عرض كردم كه آنان كافر هستند.

شاه مدتي به فكر فرو رفت و سپس گفت: چاره‌اي نيست، بايد وزيرمان، خواجه نظام الملك را فراخوانيم و مسأله را از وي جويا شويم …

وقتي خواجه نظام المك به حضور شاه رسيد، ملك شاه از او پرسيد: آيا شيعيان، مسلمان به شمار مي‌آيند؟  

نظام الملك پاسخ داد: اهل سنت در اين‌باره اختلاف نظر دارند‌. گروهي معتقدند از آنجا كه شيعيان به يگانگي خداوند و نبوت رسول خدا گواهي مي‌دهند و نماز مي‌خوانند و روزه مي‌گيرند، مسلمان هستند، اما عده‌اي هم شيعيان را كافر مي‌دانند.

شاه پرسيد: عده‌ي آنان چند نفر است؟

وزير گفت: عده دقيق آنان را نمي‌دانم، اما آنان تقريباً نيمي از جمعيت مسلمانان را تشكيل ميدهند.

شاه گفت: يعني نيمي از مسلمانان، كافر هستند؟!

نظام الملك پاسخ داد: عرض كردم، برخي از علماي اهل سنت آنان را كافر مي‌شمارند، اما من آنان را كافر نمي‌دانم.

شاه پرسيد: آيا مي‌تواني علماي شيعه و علماي اهل سنت را به حضور ما بياوري تا حقيقت بر ما آشكار شود؟

خواجه گفت: اين كار خطرناك است و در صورت انجام چنين امري، من درباره‌ي آينده‌ي كشور و حكومت هراسانم!

شاه گفت: چرا؟ از چه مي‌ترسي؟

وزير پاسخ داد: زيرا مسأله‌ي شيعه وسني، موضوع ساده‌اي نيست، مسأله‌ي حق و باطل در ميان است و تاكنون بر سر آن خون‌هاي بسيار ريخته شده، كتابخانه‌ها به آتش كشيده شده، ده‌ها كتاب و دايرة المعارف تدوين گرديده وجنگ‌ها بر پا شده است!

پادشاه جوان با شنيدن اين پاسخ، شگفت‌زده شد، مدتي به فكر فرو رفت وگفت: اي وزير! تو خوب مي‌داني كه خداوند، ما را حكومتي باشكوه ولشكرياني توانمند عطا فرموده و بر ماست كه شكر اين نعمت به‌جا آوريم؛ و شكر و سپاس خداوند به آن است كه حقيقت را دريابيم وگمراهان را به راه راست هدايت كنيم. از ميان اين دو گروه، يكي بر حق و ديگري در مسير باطل است. بايد حق را تشخيص دهيم و از آن پيروي كنيم و باطل را نيز بشناسيم و از آن دوري گزينيم. پس بهتر آن است كه جلسه‌اي با شركت علماي شيعه و سني و در حضور فرماندهان لشگر و نويسندگان و ديگر صاحب‌منصبان برپا كنيم و اگر معلوم شد كه حق با اهل سنت است، شيعيان را به اجبار سني كنيم.

وزير گفت: اگر شيعيان نپذيرفتند كه مذهب خود را تغيير دهند، آن گاه چه مي‌كني؟

شاه پاسخ داد: آنان را مي‌كشيم!

وزير گفت: آيا ممكن است نيمي از مسلمانان را بكشيم؟

شاه پرسيد: پس چاره چيست؟

وزير گفت: بهتر است از اين كار منصرف شويد …

گفتگوي پادشاه و وزير دانا پايان يافت، اما شاه تمام آن شب را بيدار بود و درباره‌ي موضوع فكر مي‌كرد. فرداي آن روز، ديگربار خواجه نظام الملك را فرا خواند و به او گفت: درباره‌ي اين مسأله فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه علماي دو گروه را دعوت كنيم و با توجه به بحث‌ها و مناظرات طرفين، تعيين كنيم كه حق با كدام يك از آنهاست؛ اگر حق با اهل سنت بود، شيعيان را با اندرز و موعظه‌ي نيكو و وعده‌ي مال و ثروت و مقام، به مذهب تسنّن فرا مي‌خوانيم، چنان كه رسول خدا (ص) نيز براي تأليف قلوب و و نرم كردن دل‌ها چنين مي‌كرد. بدين ترتيب خدمتي به اسلام و مسلمين خواهيم كرد …

وزير گفت: فكر خوبي است، اما من از انجام چنين مناظره‌اي بيمناكم.

شاه گفت: ديگر از چه مي‌هراسي؟

وزير پاسخ داد؟ مي‌ترسم شيعيان بر اهل سنت چيره گردند و برهان‌ها و دلايل آنان بر ما برتري يابد و مردم به شك و شبهه دچار شوند.

پادشاه پرسيد: يعني ممكن است چنين اتفاقي رخ دهد؟

وزير گفت: بله، زيرا شيعيان براي اثبات حقانيت مذهب و عقيده‌ي خود، دلايل محكم و برهان‌هايي آشكار از قرآن و احاديث شريف ارائه مي‌كنند.

پادشاه كه از اين حرف‌ها قانع نشده بود، به وزير گفت:

چاره‌اي نيست، بايد علماي هر دو طرف در محضر ما حاضر گردند تا حق را از باطل تشخيص دهيم.

*   *             *

وزير، يك ماه مهلت خواست تا مقدمات كار را مهيا كند. پادشاه نپذيرفت و در نهايت قرار بر آن شد كه پانزده روز بعد، جلسه برگزار گردد.

در طي مدت مذكور، خواجه نظام الملك ده نفر از علماي اهل سنت و ده نفر از علماي شيعه را كه در تاريخ و فقه و اصول و حديث، سرآمد علما بودند، فراخواند و مقرّر شد كه در همان روزها كه مقارن با ماه شعبان بود، جلسه‌اي در مدرسه‌ي نظاميه‌ي بغداد برپا شود، به شرط آن كه:

اولاً، مناظره به صورت مستمر از صبح تا عصر – به جز وقت نماز و غذا و استراحت – ادامه داشته باشد.

ثانياً، در بحث‌ها به منابع و مآخذ مكتوب و موّثق استناد شود و به شنيده‌ها و شايعات استدلال نكنند.

ثالثاً، متن مباحثات به نگارش درآيد.


موضوعات: مناظره ها
   شنبه 20 آبان 1396نظر دهید »

1 2 ...3 4 5 7

آخرین نظرات
  • صهباء  در خیلی با نمک
  •  در صحیح مسلم را بیشتر بشناسیم
حقانیت شیعه